به مه غرض نیس

 

رد ، تایید ، رد ، تایید ، رد رد رد ، تایید تایید ، باطل  سفید .... 

اخ که دلم درگرفت ازدست ای آهنگ بی سرُ و لی . یک سال دونده گی ،یک عمر بافنده گی ، یک ماه چسپنده گی وماست مالی و واده دادن آخرش رد ،رد ،رد.خی از کجا کنم آدم به دلتانه؟

راستش بادازی که دانتخابات تنهایی، اول شدم فضل خدا بازارم گرم شد . دتیله گکان وخوش آمد گویی ، امو کسایی که پشت سرمه بمبارد میکدن و به حریفا رای کومک میکدن هم یکی ویکبار جامه بدل کدن ودصف مه آمدن مگم فضل خداست که نشانیشان کدیم داوای معاونیت مره میکنن باز که شله شوی دمعاونیت یک ریاستک عادی هم قانع استن .

دروند اول خو امتوری که گفته بودیم نفری هایی که چت شدنی بود چت شدن بخیر. خدا خیر بته ولسی های ماره که به گپ استن که گفتی نباشه، نیس دگه .

راست راستی وختی که امو کسایی ره که دای میدان مسابقه بای دادن و مه از وخت میفامیدم که بای میتن میبینم ددلم از خنده چارپلاق میشم .شله گی میکنن باز که زدیشانه لبایشان شتر واری کشال میشه ، اعلامیه میتن ، تهدید میکنن هه هه هه هه .

حیران به ای حریفا استم که دایقه سالا کتی مه بودن لااقل ازمه نه تخته شارته یاد گرفتن ، نه کشت وماته ونه هم رخ دادنه دهیچ راه، یار نیستن بازپفشان دنیاره گرفته، توبه خدایا توبه .

خو برو فضل خدا که امو آدمایی که دروز بد مسابقه همرای مه ناخراباتی نکدن وتا زور داشتن صندوق بار کدن به حق خود رسیدن. امونایی که به مه نیکی کدن و صندوقای حریفاره ددریا انداختن امروز ثمرشه چشیدن.

بخدا امی گپ راست بوده که گفتن نیکی کو و ددریا پرتو .ثمریشه باز دبیابان سوزان میبینی

سردگایش خبر نیستم باز یک روند دگه یک کله  جنگی مندازمشان گنگسایش میره پشت کارش جورایش میمانه، میبره یا بای میته مه کارمه کدیم به مه غرض نیس دای ماملکت دل کس که به کار نبود هزار بهانه میتراشه اونه پنج تایش رای بالا داره میتانن که خوده دپنج بهترین شامل کنن ورای خوده از طریق اس ام اس بدست بیارن وی

مگم بخدا یک گپ بسیار برم جالب است مه باید باز از نو شعر بگویم تا که  ولسی هاباز برش کمپوز جور کنن

رد رد رد.

 یا

  تایید تایید تایید .

اففففففففففف  کو ایقه  حوصله ؟

الحمد الله  اوباما زنگ زده بود

                                                      

مثل هر روز پت و پریشان رفتم که همرای دوستا کله دکله شویم وببینم که حالی که کل قصا سُر شده دگه چی تخنیک بزنیم که بینی به چت شوه هنوز داخل تالار نشده بودم که صدای قهقه ی مستانه و زنده باد و اه واه دلمه شاد کد گفتم بخدا باز کدام چسپک چسپیده .داخل شدم دتالار که یکی دانس میکنه ، دگه گردن زده میایه ویکی هم قطغنی روان است .داوطرف چند تا جوان از خوشالی چپه چرخ میزدن ومه بیچاره دوسط حیران مانده بودم که کتی کی هم نوایی کنم .تا شور خوردم یک دوستمه دیدم که مره دبغل گرفت ،فشار داد کم بود که صابون وطنی واری از مابین دونیم شوم یک ماچ کته از رویم گرفت وگفت مبارک!

.گفتم چی ؟

گفت وی ناجوان خبر نداری گفتم نی بابا چی شده بگویین که مام بفامم وی .گفت وی تو از دنیا خبرنداری ؟ الحمد الله  اوباما کتیش گپ زده .دیشو زنگ زده بود یک ساعت گپ زدن .دل حریفا بد . انشا الله که گردنشانه شکستاندیم .

چشمایم برق ترکمنستان واری بل بلکه شروع کد دلم ترقیدن گرفت از خوشی دیک نظر پیش چشمم رسید که امو موترسیاه و بادیگاردو کش وفش پس احیا شد .ازخوشی سرازپای نشناختم زدم خوده دبیرون از وارخطایی موترمه از پارک نکشیدم تکسی گرفتم تکسی که زود برسم خانه وای خبره به فامیل بگویم .

دلم قروتک میزدکه اول امی حریفم  آغاشرینکه ازی گپ خبرکنم.  د امی خوشی طرف خانه روان بودم رادیوی تکسی هم گفت که دیشو نفر کتی اوباما گپ زده.  خوشیم دگام زیاد شد .تا شورخوردم خانه رسیدم ددهلیزخانه تلویزیون دیک خبرعاجل گفت که اوباما زنگ زده بود .دگه چینل، دگه چینل هرجایه که گشتم امی قصه بود که اوباما زنگ زده بود .

برق واری دریشی نوه پوشیدم دوان دوان از خانه برامدم که سر راه بچیم وارخطا پرسان کد پدرکجا میری؟ زنجیرک پتلونت چرا پشت سرت است ؟پدر جان پدرجان فکرته بگی که پتلونه سرچپه پوشیدی

گفتم گپ نزن جان پدر بان که اوباما زنگ زده بود بان ماره برو گیمته بزن جان پدر.

خلاصه تکسی درفتار خوده انداختم دبینش وآدرس خانی آغاشرینکه دادم به صد جنجال خوده رساندم هنوز نزدیک دروازیش نرسیده بودم که صدای ساز وضرب و چک چکه شنیدم .  خندیم گرفت که اینا از کدام خوشی جشن گرفتن اوباما خو به ما زنگ زده بود اینا چی دعاروسی مردم رقص میکنن .

قضا فلکی دان دروازی شیرینک رسیده بودم که خودش برامد تا مره دید خنده کد گفت کجاستی بابیم بیا که خبرنو دارم.

دگه نماندمش که گپ بزنه گفتم خبر نو ازمه است دوستم ،میفامی اوباما برش زنگ زده بود اوباما .

فکر کدم که دلشه خود اوباما واری سیاه کده باشم اما دیدم که حریف یک پوزخند کد وبسیار آرام گفت اوباما طرفای مام زنگ زده بود صدای ساز دگوشایت نمیخله ؟

خدا کنه که مردم نفامه . 

رنگ باز،رنگ باز، رنگ باز   شبکه مرکز مره میشنوی

رنگ باز :میشنوم سرخم بگوگپته

رنگ باز صایب صندوقهای رایه که دخانه ی کاکا قلندر جای به جای کده بودم آوردیم کجا بانمش

 رنگ باز :مطلبه گرفتم سرخم منتظر باش

خپک :خپک، رنگ باز ، خپک رنگ باز ، خپک رنگ باز

رنگ باز: میشنوم خپک بگوچی میگی

خپک :او باداراینجه یک مشکل پیش آمده، مره تشناب گرفته بود تمام کتابچی رایه که نام نفری رانشانی کده بودیم کتی کنده مندیش دصندوق رای انداختم ، ای خو به آیندیم کدام تاثیر بد نخاد داشت؟

رنگ باز:هههههههههه بسیار لوده استی،پروگراما ازاول جور شده ری نزن کل ازخود است.

رنگ باز  نیرنگ، رنگ باز نیرنگ ، رنگ باز نیرنگ

رنگ باز: نیرنگ به گوش استم بگو .

نیرنگ : بادار امو رایای مردمه که به گپ ما نکده بودن کلشه ددریا انداختیم هدایت بعدی چی است .

رنگ باز: آفرین ،سزای قروت او گرم . خودت موقعیته تغیر بتی یک گپ جور کو برش آفرین ای کارت نو بود .آیندیت پیش مه تضمین است مردم خو چیزی نگفتن ؟

نیرنگ : مردم خبر ندارن ، رایه که دادن رفتن دگه پرسانش نکدن که چی شد .

رنگ باز : اف اف اف . دلم بیخی تنگ شد از ای مخابره بازی خو آخرش مالوم است که مه برنده استم دگه چی ایقه گپ و سخن ناحق .

کی میگه که مره خدا شرمانده؟

هشت سال است که مردمه کله کده میرم، هیچ کسی از دستم ده امان نمانده ازقاچاق سگرت که زیر دستایم میکنه تا قاچاق تریاک که انحصارشه آغا بیادرم گرفته کلش شکر ددست مااس.بدماش ستنگ مااستیم ما. ملتم گفته و یگان اشک تمساح ریخته همگی رابازی دادیم .یگان وخت بخدا حیران میشم که امی مردم سرم فامیدن از حیا چیزی نمیگن یا ای که نفامیدن و ناحق به یک شکم نان خوده فروختن

دزدنک انتخابات برم مالو شد که نی ولا زیادی مردم ناحق مره خوش دارن ،یگانتا سادیشام از مفلسی وبی روزگاری وگشنه گی که اورام مه سرشان آوردیم ایقه به عذاب است که سرنوشت 4 ساله ی خوده به یک شکم نان که مه برش میتم میفروشه .یگانتایشام به گپ کلانای خود که نفرای مه استن میکنن ورای میتن .آدمکای کلان کلانه که سابق کله زنگ زده بودم هم ددور وبرم  پس آوردیم . خی چی ناحق به تشویش باشم ؟. اگه باز دجان مردم بخوره مرد میدان مه استم مه . مگم یک ترس دارم امی مردم اگه یک دفعه بفامن سرم وبیدارشون از خو خرگوش بازچی کنم هه؟

 

سلام عزیز !

 

هشت ماه وده روز  از آخرین مطلب درج شده دراین زمینه گذشت اما  سرانجام حالا بروز شدم  شایدبه باوربسیاری از مردم  یکی از تنبل ترین افراد بشر من باشم اما 

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ...

 

                                   عاقبت بخیر!

 

بدرالدین خان که از کل دار وندار دنیا فقط یک برزو از خود داشت و اوهم از مارک داس و چکش روسیش مالوم میشد که از زمان اتحاد جماهیر شوروری و از دوره ی که او پیشاهنگ بود برش مانده، دای وختا روزبه روز دور از رویت  جامه بدل میکنه و رنگ به رنگ میشه .

از مرغ هوا هم قرضدار اس وتا که هستشه خدا دروی زمین خاکی کده یادم نمیایه که کسی ازاو یادُ به خیر کده باشه .هرکس یا پیش ازنامش یا باد ازنامش یک دفعه سیاه سرای فامیل و قوم و تبارشه یاد میکنن. چراکه تا دروغ بیافه راست نمیگه و تاکه حرام بیافه حلال نمیخوره، ای عادت بمرگش اس.

بدرو ره هرکس ده یک رنگ دیده ، یک روز پیسه دار یک روز نادار، یک روز دیسکو و یکر روزخاکسار.

مگم دای وختای آخر بسیار خوده مهم میگیره بخیالم که شخصیت شده.وخت راه رفتن .دور وبرش پولیسا تیز تیز و کج کج میدون وآدمه وارخطا میسازن. نشه  که  دای زمانی چپه شده بدرو کدام کاره شوه هه ؟

 ند روز شد که امی وضعیته دیدم و تحمل کدم تا بلاخره یک روز دم رایش آمدم تا سلام دادم دستایمه گرفت و خلاف هر وخت دگه از پدر و پدر کلان و نیکه و نبیریم پرسان کدو بسیار گرم گرفت .یک کارتکه دجیبم کد و گفت لالا فکرت باشه که نوکرت دانتخابات خوده کاندید کده که یگان رای مای کتیمه راه بری یگانتای دگه را م گوشه کو بگو که رای بتن نختیشام تیاراس.

حیران ماندم به ای دنیای غدار.چند سیلی خوده زدم که مه دچی حال ماندیم و بدروره سیل کو که حالی دای کشکان ناغلطی ریس جمهور خاد شد  باز بیا وپوره کو .

خلاصه بدروکه پیش ما مردم به بدروی مشهور است کاندید انتخابات ریاست جمهوری شده بود . یک روز پشتو یک روز دری یک روز ازبکی ویک روزام غتمغتول گپ میزنه مگس واری ای پیش و صدتا غریب و غربه ازپشتش میدون . میگن که به خاطر انتخابات یک دفعه مزدور کارای سر چوکه کله کده بود وکلشانه به بهانی ای که برشان پیسه میته از کار وزنده گی کشیده بود از او شرم نکده حالیام اینه ترقس مردمه واده میته وبازی میته  بسیار جان کنی میکنه  حیران ماندیم که ای چی شر است که سرما مردم آمدنی است .دنماز جمعه پیش خدا عذر کدم که یارب! سی سال رنج بس نبودکه حالی دلت اس بدرویه سرما پاچا بسازی ؟

بخیالم امی دعای مه بود که خدا از درون شرماندیش تاشور خوردم شاره کتی شار عکسای بدروی گرفت از کراچی میوه گرفته تا موترای گلاب پیش رویت .دهرجای که سیل کنی عکس عکس بدروی اس .

یک روز باد از بسیار جنجال کتیش گپ زدم گفتم او نسق! امی توخو به مه ومه به تو مالوم استیم راست راستیش امدفعه چی نیرنگ داری که هرکسه که یک دقه پیش گوشش توله میزنی رام میشه ؟

خپ خپ خنده کد گفت لالا پشت گپ نگرد اگه خدا کد وامدفعه خوردبخدا آمر لوژستیک کل اوغانستان میسازمت .

خندیم گرفت گفتم او لوده ای بست و رتبه ره از کجایت میکشی ؟آمر لوژستیک چیس ؟اوهم از کل افغانستان .

گفت ببین نی لالا،امقه نمیفامی که آمر لوژستیک شدن زدن داره و اوام که از کل اوغانستان باشی خدا میفامه که روز چنده بزنی پیدایته فیل نداره زورآور به جانت نمی فامی.

گفتم  امی رقم چوکی وبسته خو مه بخدا دکل دنیا ندیدیم .

گفت تاحالی چهل تا مشاوره به یک ریس جمهور دیده بودی ؟ آدم بی سواده دیده بودی  که مشاور ریس جمهور باشه ؟ قاچاقبره دیده بودی که د دولت کار کنه ؟ او جوان،چی ره دیدی دای شار که جوریشه ددنیا دیده باشی ری نزن پاچا که شدی چوکی جورکدن به هرکس آسان است هرکسه که میبینی که از پشتم سرگردان است امی واده ره برش دادیم یگان چهلتا آدمه شاروالی واده کدیم ،صدتای دگیشام وزارت خلاصه هرکسه که دیدم برش یک جای چربه واده میکنم . زده روان استم چسپکه چسپاندیم اگه باز بچسپه.

حیران ماندم:گفتم شرم کو از خدا بترس ای مردم نان کار داره، کار کارداره  ،زنده گی کار داره ، تو امی حالی برشان چی کدی که باز پسان بکنی .

گفت مره چی تاحالی هم دجانشان زدیم باد از ی هم میزنم. پیش ازمه هم دجان زنی بود باد ازمه هم  امی گپ روان است به توکل خدا .

باز او گل بیادرامقه مردم که ازپشت مه روان است کلشان  دیوانه استن ؟

بخدا کلش امی دجان زده گی ها اس. حالی اینا که شرم ندارن مه چی بشرمم هه ؟

گفتم خدا خو بالای سر است خدا خو میبینیت آخرت داری یانی؟

خنده کد و دندانای کرم خوردیشه دیدم دلمه ازبیخ شور داد گفت: او ساده خدا وسیله مره سر ای مردم کده و ازای مردمه سر کدام تای دگه. مه که ای مردمه میبینم تا امروز هرچی سرشان آمد تحمل کدن هر ناروا ره که دیدن گفتن عاقبت بخیر .کسی پشت حالی نمیگرده کلش دفکر عاقبت است مه که میبینم عاقبت نوکرت سر اینا پاچا میشه و بازاو وختام که از هرکس  پرسان کنی خاد گفت که توبه خدایا بدرو پاچا شده عاقبت بخیر .حالی که قصه قصه ی عاقبت به خیر است کاشکی توهم خوده کاندید میکدی پشت عاقبت و عقوبت نگردی که دای ملک ای گپا قصه مفت است مفت .

 

 

اخ ملت بیچاریم ...

 

بیروبار بود محفل خسته کن زیرنام دفاع از حقوق بشر وچی وچیکاردیک هوتل پرنام ونشان جاری بود حاضرین که بسیاری شان ازآدمای سرشناس وپرهایت و هویت شار(شهر) ما بودن یکی کتی موبایل خود بازی میکد دگه مصروف قصه بود یگانتا آدم مسن خپ و چپ خو(خواب) خوده پوره میکدن ودگراهم مات وخاموش طرف یک بیچاره ی که عرق میرختاند و مقاله میخاند تری تری سیل میکدن .یک دفه بگو مگو و کل مکل گرم شد آوازه شد که عالیجناب  میایه مردم از هرطرف جمع شده و با قامتهای راست و نیمه راست ایستاده بودند تا چشم به دیدار شاخ شمشاد که سی سال از بیست سالگیش تیر میشد روشن کنن. یکی کرتی خوده میتکاند ، دگه بوتای خوده پاک میکد، یک جوانک با ظاهربسیار آراسته وشیک نوک مویکای تیتانیک خوده با لعاب دهان تر میکد که دپشت گوشش بچسپه و یک بی بی روشنفکر دفعتان ایتور روی خوده پودرمالید که خیال میکدی امی حالی از بوجی آرد برامده واگه آدم نا بلد ای موجوده با چشمهای سیاه و روی سفید و لبهای سرخش میدید بی اختیار اعوذ باالله به زبانش جاری میشد

بلاخره انتظار به پایان رسید و عالیجناب با قدمهای چالاک و تیز تیز مثل آدمای بسیار پر انرژی داخل تالار شد. رنگ ورخش نام خدا تازه و بشاش، ایتور نی که مامورای دولت واری زرد وزار باشه نی  نی.

کاکه،بشاش، چست و چالاک، کت ومت وزیرای کابینه یا لااقل وکیلای پارلمان واری .کدام آدم مفت و هوایی خونبود. عالیجناب بود عالیجناب .

برق واری دجای خود رسید و شروع کد به گپ دادن.وی ببخشی به گپ زدن .هنوز گرم نامده بودکه یک خبرنگار دبین گپایش چیلک انداخت و گفت جناب!شما لطف کنین بگویین که حقوق بشر یک پدیدی ملی است یا بین المللی؟ آیا ای حقه تنها باید به زنها داد یا مردا هم از ای مستفید شده میتانن و سوم ای که شما خبر دارین که یک طیاری بین المللی حق بشره مساویانه دیک محفل عروسی بخش کده و زن و کودک و خورد و کلانه یک رقم به حق رسانده؟

غچ غچ و پچ پچ داغ شد یکی میگفت بد کدن که زدن خدا ای روزه. سر اولادشان بیاره دگه میگفت خوب کدن تروریسته زدن کدام آدم ناقی راخو نزدن. خلاصه هرکس برابر معاشش گپ میزد و برابرمنفعت خود از ای واقعه دفاع میکد ویا از ناچاری اوره گفتی یگانتا تقبیح میکد. عالیجناب هم تری تری طرف خبرنگارء کلک راست گوی سیل کد یک حالت غمگینه به خود گرفت امو حالتی که سه سال پیش هم دعین واقعه داشت او وختام چشمایش پر اشک شد غصه گلونشه گرفت مگر امدفعه زیاد چپ ماند چشمایش بالاو پایانه دید. پرشد از اشک خالی شد آخر شروع کد به گپ زدن .

 

گفت ای حادثه مرام متاثر ساخته مگر فضل خداس که مردم دهرات دبادغیس دپنجشیر دپروان سرک دارن خانه ها آباد شده تلیفونای موبایل عین د بدخشان کار میکنه بچا مکتب میرن دنل ها او میایه و مشکل برقام انشا لله برطرف خاد شد .کلتان یک صدا بگویین افغانستان پیروز میشه بخیر!

مردم خاسته و ناخاسته شعار دادن و باز گپ گپ مردم بالا شد. عالیجناب باز اشکای خوده پاک کد یک زن سوال خبرنگاره تکرار کرد و با گریه قصه ی کشته شدن خانوادیشه کد که چطور همه شان دبمبارد ازبین رفتن. زن با گریه و زاری گفت که مردم قتل شدن هر روز دیک گوشه ی ای ماملکت خون میباره ماره یا طالب میکشه یا  امریکایی آخر ما چی گناه کدیم وتاکی باید بمریم .گریه ی ای زن همرای گریه ی مردم یکجای شد عالیجنابام گریه کد و همگی فـرق زدن .

تاچند دقه تالار فاتیا خانه جور شد صدای عالیجناب از لاسپیکر بلند شد که با گریه وگلون پر گفت اخ ملت بیچاریم ...

گریه دگه مجال نداد و صدا قطع شدچند دقه باد اول کلانا و باداز او خوردا از تالار برامدن و برو برو شروع شد.

تا بسیار ناوخت تالار خاموش بود یک وخت صدای کش کش جارو و غم غم پیرمرد ملازم که تالاره پاک میکد بلند شد

پیر مرد زیر لب گفت : ما که پیش تو گریه میکنیم خو ازبی چاره گی وناچاری است به تو گریه میکنیم که چاری کاره بسنجی  حالی تو خو کلان ما استی تو بر چی و بر کی گریه میکنی؟

 

 

 

 

 

 

 

چی کنم که اعدام شوم ؟

 

میگن دنیا که سرت  تلخ شد عسل هم دنظرت مرچ سیاه میایه.  چند سال است که امی دنیای خیله دنظرمام تلخ و تاریک شده  بی ادبی معاف کل دنیا دنظرم برابر یک مگس نمیایه .امی کاکه گی مره بیخی نام دار و نام آور ساخت راست خدا مه از زنده گی سیر شدیم  اما دل و گرده خود کشی را ندارم   یک روز لاله قدوس که ازمرغ هوا باج میگیره و فکر میکنم که  شیطان هر صبح از او دستور میگیره که چی باید بکنه برم گفت که  یک جای میبرمت که نان هم داره و پیسه باد آورده هم .خیال کدم که دکدام انجیو شاملم میکنه یا دشاروالی مقرر میشم امانی قدوسک خداشرمانده صبای امی روز مره بورد دباند کیسه بر ها یک ماه کیسه بری کدم دستم تیز وچشمم خوب چالاک شده بود یکروز گیرم کدن دلم خوش شد که ولا پیازم بیخ گرفت اینالی بندی میشم و دگه حداقل چند سال رنگ دنیاره شکم سیر نمیبینم  مگم یک هفته تیر نشده بود که قدوس از زندان بیرون کشیدیم وگپاقند و قروت شد خلاص .ماو قدوس بادازی بیادرخانده شدیم اما مه ازبندی شدن وای گپا دل خوش نبودم فقط میخاستم بمرم وازی دنیای لعنتی گوشه شوم .زدم خوده دباند دزدای کلان روز روشن دبین شار خانه مردمه چورکدیم زن و دخترشه دست انداختیم ولاچی پت کنم طلای زنها را از گوش و گردنشان به دست خود واز کدم بچا برق واری خانیشه لچ کدن امی که میخاستم فرارکنیم پولیس گیرما کد ددلم خوش بودم که اینه آخر از ای روزگار خلاص شدی  اینالی بخیراعدامت میکنن مگم هنوز دراه بودیم که قدوس چشمک و ابروگک زده کاره جورکد ومه باز دای دنیا باقی ماندم

بسیار خلقم تنگ شد دگه روزکه پیسای دزدی را تقسیم کدیم مه شق کدم گفتم اگه شوه که کتی امی بچا جنگ کنیم کدامش مره بکشه دیدم که نی ولا اینا قانون خوده هرقسم که باشه تطبیق میکنن نه زورم کاری کده تانست و نه هیبتم  کار دولتی هم نبودکه رشوت میدادم مجبور آرام شدم آخر گپ قدوس گفت بیا لالا که یک کاردگه را شروع کنیم ای هم مزه نداد مه یک خو(خواب) نو دیدیم .

گفتم چی خو؟ گفت دای کیسه بری و خانه چورکان کارنمیشه. واره نمیکنه ولاگه به زامتش بیارزه حالی میفامی که شار شار خروبوزه س بیا که صحی راه ره بگیریم که یک لب نان شوه به مام به تو هم

گفتم قدوس مه دگه چیزه نمیفامم هرچی میکنی مه هم ازپشتت استم به شرطی که کشتن داشته باشه .خندیش گرفت بی عقل خیال کده بودکه مه مثل آدمکای مقدس تو ( تب ) آدم خوری و آدم کشی دارم گفت لالا تابخایی ای کاره داره .

خلاصه دگه روز چندتا لنده غر وایلاگشت خود واری ره پیدا کدم راه ره گرفتیم دوماه دای مسلک کار کدیم کیف کدیم ومزه چشیدیم یک روز که یک موتره لچ میکدیم پولیس رسید حمله شد تو بزن مه بزن 12 نفرشانه گنجشک واری چپه کدم خلاصه گیرم کدن زندانی شدم سه ماه دزندان تیرکده  بودم که بازقدوس کاره جورکد وارمان اعدام شدنه ددلم سنگگ ساخت .مفت ومجانی ایلایم کدن دپارچه ابلاغم که از زندان برم دادن نوشته شده بود که گویا مره اشتباه گرفته وزندانی کده بودن سرخودم خندیم گرفت و سرای که دای ملک چی میگذره سه دفعه است که دچک چک اززیر دار میگریزم و از زندان خلاص میشم . مگم کتی امقه کش وفشم پیش دگه دزا کم استم اونا هرکدامش روز سه دفه از زیر دار میگریزن .

آخر به قدوس  گفتم که ددل چی دارم خندیش گرفت وبه مزاق گفت ایقه زامت برچی ؟ مره میگفتی الله اکبر خلاصت میکدم از ای دنیا .گفتم نی راست راستی مه میخایم بمرم مره تیرازای دنیا اما میخایم که کسی بکشیم یا ایتور زندانی شوم که هیچ روی آدمه نبینم .

گفت امکان نداره اول ای که تو که کتی مه آشنا شدی حرام است که بندی شوی چرا که کلگی حالی نفر قدوسه میشناسه و از جوالی تا والی دخدمتت است دوم ای که دای ماملکت اعدام معدام نیس جان بیادر .خانه مردمه چورکدی، زن مردم دست انداختی ، راه ره گرفتی ، دوازده تا عسکر دولته که بیچارا دیک شکم نان نوکراستن  کشتی کسی سنیته نخاند بس فامیدی که گپ حل است کسی نمیکشیت و نه بندی میشی بیخی بیخار استی .

دیدم راست میگه ماواری ادمای خطر ناک دکم کم جایا پیداشوه مگم هرکاری میکنیم نه چرگی است نه پرگی .روزها وشوها دامی فکر استم که حالی ازی بالاتر چی کنم که اعدام شوم مگم تاحالی رایشه نیافتیم .

 چی فکر میکنی خودت ؟دای ماملکت دگه چی کنم که باز اعدام شوم ؟؟؟

 

 

فی الواقع فرار فرمودندی

 

 

 

                                

      

 

حکایت است که درسرزمین شیران سلطانی بودی که در نگهداری بزدلان محنت روزگار برخود روا  داشتی و کسان را القاب این و آن دادی. با نیرنگ و خدعه به جان خود دیگران را رشد ورونق افزونیدی .این لشکر دیوان برفی که در ایام سرور و روزگاران بی غمی  با هزاران نخوت و ناز برمردم فخر فروختندی و رسیدن به پیشگاه مبارکشان هفت خوان رستم را گذشتن خواستی اما  درروز مصاف غار موشی را به هزاران درهم خریدی  و درمیدان کار زار جامه با  برقع  زنان  بدل فرمودی  تا از گزند روزگار درامان ماندی وثروت با د آورده را به رایگان به زن و فرزند نا بکار دراین دنیای غدار  نگذاشتی .

 

القصه روزی ازروزها خواب راحت سلطان با خبر ناخوشی برهم آشفت

. قاصدی از سرزمین خون خبر آوردی که دزدان سیه دل با نیرنگ و حیله ی روباه صفتانه قفل زندان بشکستندی و هرچه دردل تاریک گرم خانه زندان، از دزد و رهزن بودی به کمک دوستان با تدبیر از نزد حاکمان بی تد بیر فراردادی.سلطان که دراین میان به تعجب درجا میخکوب شدی از قاصد تفصیل بیشتری خواستی اما وزیری از وزیران دربار با تملق طعم تلخ این خبر را با شهد چاپلوسی آمیختی و با تر دستی عرض نمودی که جناب سلطان را قربان شوم. دشمنان فرار فرمودندی و این فرار نشانه یی از بزدلی و نابکاری آنان بودندی فی الواقع  هیچ زنده جانی دراین حادثه شوم دست نداشتی الی  همسایه سیه روی و سیه موی و سیه  دل و نگون بخت ما.

 

سلطان را این تعبیر به مزاق سازگار آمدی به ناتوانی درباریان پر زرق و برق و سپاهیان بی رمق خود نیندیشیدی اما  به کیاست و درایت وزیر احسنت گفتی از خود بپرسیدی  که ننگ این فرار و غفلت لشکریان ناجوانمرد را با چه نیرنگی از دیده بینای مردم پنهان نمایی ؟ به یاد گفته یی از خردمندان باتدبیرِ دروغگاه سیاست افتادی که  نجات از تنگنای شرمساری نه به عذر شود و نه به زاری .تدبیر آنست که درچنین مواقع ماجرایی برپا داری تا سرخی خشم، زردی صورت  ناتوان را بپوشاندی.

 

حقا که این گفته ی اسلاف درچنین میدان شرمساری به دلو آبی مانستی در بیابان سوزان .القصه سلطان  با حدت و شدت فریاد براوردی وفرمان دادی تا لشکری به سرزمین خون بتاختی  ودمار از روزگار سیه رویان نگون بخت  که از قدیم الایام در جامه شرافت کارهای بیشرفی برمردم رواداشتی برآورند ی.

 

درباریان بی خبرازنیرنگ، انگشت حیرت بدندان گزیدی  و برتدبیر سطان احسنت گفتی .

پیک ها یکی پی دیگری ازدشمنان  فراری خبر آوردندی که کین توزان سیه دل در پناه و همدستی همسایه گان نابکارِ سلطان همدست شدندی ودر برابر لشکریان سلطان صف آراستندی.

 پیک های شوم یکی پی دیگر این خبر به سلطان دادندی که دشمنان قصد سرنگونی سلطنت در سرزمین خون را داشتی و آرزوی  کسب جاه و مقام سلطان را  نمودندی .

 

این خبر لرزه براندام  سلطان بیفگندی و سرلشکری از لشکریان خود را که حاکمان دیگر بلاد چنین مقامی را  برای فتح جنگ های کشوری برگزیدی  به کار گماشتی تا با لشکریان بی شمار به  سرزمین خون  بتاختی و دزدان سیه دل را دمار از روزگار براوردی .

 بدین ترتیب دهل و کرنا بنواختی تا مردم بازهم  غافل  شدندی فرار دزدان را (چرا؟)  نگفتندی ومعرکه پیش آمده را ( چه خواهدشد ؟) ورد زبان کردندی .

 

حکایت است که سلطان با چنین نیرنگی  فرارو قرار فراریان با تدبیر را بپوشاندی و یک باردیگر از طعن و لعن مردم دم بیاساییدی وخاک  خشک خدعه و نیرنگ را بردیوار حقیقت بچسپاندندی .

 

 احسنت !

 

 چقه آسان وکیل شدم

 

 

چرس فروشی میکدم کم کم گپم د پودر کشید خدا نگیره دوستایمه دستمه گرفته بالا کشم کدن یگان ای طرف و او طرف مال می بوردم و کیف میکدم یک باندک جور کدم یگانتاره کله زنگ و یگانتاره چت می کدم رفته رفته گپم د بیرونا کشید کتی ای تماس بگی کتی او تماس بگی آخر مام شدم عضو یک باند کلان. دوستایم هر دستور میدادن مه هم دویده دویده اجرایش میکدم یک روز برم هدایت شد که برم د پارلمان و وکیل شوم. گفتم بابا امی کار از مه ساخته نیس مه صنف 5 مکتبه خاندیم سواد ندارم مره چی به پارلمان ؟

 

گفتن او لوده برو. ما که گفتیم برو برو!

 

امو یک لب نان داره یک کش و فش داره به درد ما میخوری به درد خود می خوری به درد یک چهارتا دوست و رفیق می خوری دگه چی میخایی ؟

 

تا شور خوردم عکسایم چاپ شد. د دیوال تشناب د دیوال شفاخانه د شاخ درخت د کراچی چکن سوپ و حتی کدام بی انصاف یکیشه د پشت موتر جنازه بند کده بود. بلاخره وکیل شدم. روز اول که د جلسه رفتم دیدم که عجب رسوایی است از امو یافتم کش روی سرک تا سگرتی بازای که کتی چرس مه چرسی شده بودن تا اندیوالای دور و برم کلشان د امی پارلمان یکی چند یکی چارزانو و یکی پای دراز شیشته و گپ میزنه. مه که ترسیده بودم که اینجه خو نمایندای مردم است و یگان گپه اگه ازم پرسان کنن بی جواب می مانم اما وختی ایناره دیدم شیرک شدم یگان شعار یگان هورا ویگان چک چک کدم که پس نمانم. اما از شما چی پت کنم هر روز می ترسیدم که نشه که د امی پارلمان قصه قاچاقبرای مواد مخدر و ما واری آدما بفته باز او وخت چی خاد شد؟

 

امی ترسمه کتی یک رشته دارتریاک که او هم از کلانکارای پارلمان است گفتم. ازخنده کج شد. طرفم دید گفت حیف امقه پودر که تو واری بی عقلا فروختیش. او احمق ای گپ که د شورا بفته خی ما د اینجه به چی بد کدن استیم؟ نمیبینی که هر روز یک قصه نو است؟ هر روز یکی کتی چپلک خود فیر می کنه یکی بوتل اوه دروی دگی خود میزنه و یکیام قصه قوم مه و قوم توره انداخته؟ کی از ای گپا سر بالا کده تانست که حالی قاچاقبری توره مالوم کنن. باز تو تنها خو نیستی د بین ای کاکه ستنگ ها که د پیش چشمت لول میخورن و از خودشان کده شکمشان پیش میدوه ما و تو یک زنبورک استیم که نه خون داریم نه شش .

کتی ای عقلت اگه لوده مری د ای مملکت بیایه تو بی تَو ( تب ) وبی درد جانه به حق تسلیم می کنی. بخی او لوده برو دعوای معاشته کو، برو دعوای بادیگاردته کو، معاش جدا بخای، تنخواه جدابخای، مصرف دسترخوان جدا و پیسی تیل موتره جدا قطره قطره شپ کو.

 

سطلکی نخایی که نه میتن و نه خورده میتانی؛ مقصد یک چیزی بگو که داوا داشته باشه. بسیاراگه بی عقلی سرت زور اس باز طرف ما سیل کو هرچیزی ما گفتیم تو هم بگو. دگه دلجَم کارته کو بیخی بیخار استی اگه امی دیگ و امی چمچه است 50 سال آیندیتام مه تضمین میکنم که او(آب ) از او تکان نخوره.

 

بادازو مه شیرک شدم هر وخت می بینم اوضاع خت است یک گپ مُفته د میدان مندازیم سر او یک هفته کله جنگی و داوا میشه تو بگو مه بگو میشه امی دگه امی است قصه وکیل شدن مه اما راست بگویم امو گپی که برم گفته بودن یک لب نان داره راست است. هیچ جای کارم بند نمیشه کارکِمام جوراست و نانکِمام دروغن تر.

تو که هزیمت نتوانی چرا قصد عزیمت کنی؟

 

 

آورده اند که در کابل زمین وزیری بود سخت نابه کار و پریشان، در پارلمان  با چشمان گریان اما در شهر باهیبت فراوان. آن جناب هر طرفی که سیر نمودی خیل تفنگداران که به سیاهی لشکر شباهت داشتی تا مردان جنگی او را بدرقه کردندی و با هی هی و های های وزیر را بزرگتر از آن چه بودی جلوه دادی.

القصه روزی آن جناب با خدم و حشم بی شمار، رکابیان بد کردار و لشکریان بی رمق و گرسنه راهی بلدی از بلاد جنوب یعنی هیرمند شدی تا با بیان بیانات شور، روان مردم را بیشتر از آن چه آزرده است بیازاری. از قضا والی شهر را این سفر خوش نیامدی و به وزیر پیکی فرستادی که اگر سر برتنت نمی زیبد قصد دیار ما کن.

بزرگوار قصد سفر به دیار شرق را که گویند در مهمان نوازی سرآمد مردمان کشور اند کردی هنوز گرد راه بر لباس مبارک نه نشسته بود که دیدن آب خروشان دریای بی کران وی را به یاد صید ماهی و تناول گوشت این جانور بی جان کردی به لشکریان فرمان ایست دادی تا شکمی از عزای ماهی نخوردن برون آورد اما هنوز تکانی به خود نداده بودی که مهمان نوازان شرق به عوض ماهی به آن جناب راکت فرستادی سفره و دیگ بر جا ماندی و وزیر با لشکریان و درباریان رو به هزیمت نهادندی.

از قضا فرماندار کل را حاجتی پیش آمدی و به وزیر فرمان دادی تا به غرب کشوریعنی به بلد هرات سفرکند. وزیر را این دستور خوش آمدی و به دشواری سفر تن در دادی. برخلاف جنوب این بار حاکم غرب به استقبال وی شتافتی و با الفاظ نیکو و تحف و هدایای بی شمار از وی و لشکریان استقبال کردندی. وزیر این استقبال را به فال نیک گرفتی و جرات به خرچ دادی تا در مجالس بزرگتری ظاهر شدی و داد سخن دادی.

القصه بزرگان وفضلا ی آن بلوک را نصایح بزرگمرد زمان، وزیر حیران و دستیاران سرگردان وی خوش نیامدی و با چوب و چماق به جان وی افتادی والی شهر که تا دمی پیش در جمله مهمان نوازان شهر داد از وفاداری و سربراهی و استقامت میزدی با یک جست خود را به مرکب راهوار خود رساندی و به قصد فرار دو پا در یک رکاب افگندی.

وزیر با حسرت و حیرت اما دیده عبرت به این وضعیت نگریستی تا خواستی چیزی به والی بگویی صدای والی شهر را بشنیدی که فریاد می کشد جناب شجاع الدوله وزیر با تدبیر را قربان شوم !

 ای سمند تیز پای میدان معرکه و ای شمشیر زن جسور و شجاع . سرم فدای قدوم مبارک . جان نثار آرزوی جان فشانی در برابر خاک قدوم شما داشتم اما حال که میبینم جان شیرین سخت شیرین است و شیرین است و شیرین..

  ای فدایتان  سرم  فرار کن که بهتر از قرار است، چرا ایستادیید  مگر نمیبینید که محشری کبرا بر پا شدنیست؟ شما که از این معرکه فرار نتوانیدفردا در جنگ های کشوری چگونه فرار خواهی کرد؟

هی!  آیم ساری  پدرته  کشتم !

 

ما مردم چند سال است که قربانی سوء تفاهم میشیم. مچم ایقه بی فکری و بی خیالی آخرش چی دحق ما خاد کد؟ مره مریضی رادیو شنیدن و خبر تعقیب کدن گرفته.امو مریضی یی که دزمان جنگِ فرشته های نجات کل مردمه گرفته بود. هرکسه میدیدی میگفت بی بی سی چی گفت؟ وحدت دکجاس ؟ میگن حزب اسلامی حمله میکنه ؟ بخدا ازبکها خوده پیش کدن حالی چطور کنیم ؟ صبا شورا یک تعرض داره امی حالی بچا خوده شخ کدن که منطقه ره بخیر میگیرن .میگن طالبا روز خو(خواب ) میشن شو جنگ میکنن و باز صبا صوبش که بیدار میشن  یک ولایته گرفتن؛ ای چی رقم ؟

 

کاریکاتور

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جامعه جهانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مگم از جنگش کده گپش خرابما کده بود دوماه جنگ میشد؛ یکی دگی خوده خوار و مادر گفته از رادیو ها دو میزدن، روز هزار راکت فیر میشد ، باز صبا میگفتن یک سوءتفاهم بوداشتباه شده بود ازاوخاطر اینه صد نفر مورد خیر ا ست زنده باد خودما .

شش سال شد که ازرادیو میشنوم که  امی بی طرفها  یک رقم واسطه دار شدن.اولا فکر میکدیم که امی قوای خارجی و طیاره خط سفید  پشتی مردمه میکنه و نمیمانه که سوءتفاهم شوه مگر یکی دوسال باد دیدیم که هرچی گنگس و گول ددنیا است نصیب ما میشه .هرکسی که سوءتفاهم دار بود امیجه لنگرانداخته . به دل هوشیاراستن مگم از سر گنگسی دارن .انگلیسی سوءتفاهم دار امیجه است ، امریکایی گنگس و گول امیجه است ، روس و پاکستانی خو نوبت خوده تیر کد حالی میترسم که دگرایشام خوده به دیوانگی نزنه و هرکدامش ناغلطی خانه یکی ماره خراب نکنه ..

بخیالم که اصل گپ ای اس که امی بیادرکا نشان خوده پخته میکنن ولا اگه دقصه ما باشن که ملکی چیس و جنگی چیس . یک دفعه دیک عروسی بم انداختن کلگی را تارو مار کدن یک هفته بادش گفتن وی ببخشین ما خیال کدیم که اینجه طالبا است. مگم مه تاامروز نفامیدم که امی زن چادر به تالاق  همرای طالب لنگی به سر فرق شده میتانه یانی؟ و دگه ای که دامی بین طا لبا زن و اشتک هم است یا ای که بازام دوستای ما ااا  سوءتفاهم کده بودن ؟

 

 .مگم حیران ماندیم که چرا ای مردما  هرچند وخت باد یک سوء تفاهم خود تورمیتن ؟ پارسال  درای راست  زدن  دخانه مردم فیر کدن زن و اوشتکشه  کشتن باز چند روز بادش گفتن به ما چی دسر بام ای خانه یک نل بخاری بود ما اوره خیال اورگان کدیم زدیمش. نکنکه کتی ما چشم پتکان که مام نزنمیشان  ؟

چرا وختی صندلی است بخاری میمانن و نل شام طرف ما میگیرن؟

  خوب که دیدم که نی ولا ای مردم به مزاق میکشن به خنده ،یک آیم ساری میگه میزنیت خلاص .اینه چهار سال است که از ای گپ تیر میشه حالی دگه مه مانای واقعی سوء تفاهم و اشتباه را  فامیدیم  یکروز به مزاق موتر مردمه میزنن ، دگه روز به رشخندی بم مندازن ، یک روزدگام  به مسقره گی آدمه نشان میگیرن چیزی گفتام نتانی تا چونگ بزنی برت کمیسیون جور میکنن که ازطریق کمیسیون مالوم شوه که مورده چرا مورد .مگم حالی عادی شده بیخی عادی

امی مه خو هیچ کاره استم مگم  از موتر خارجی میترسم  گوشه میشم که یک دفعه سوء تفاهمشان تحریک  نشه که بزنن بکشنم.

دخیالم میگرده که اگه ای کارام شوه هیچ فرقی نمیکنه خاد یکتایش  به بچیم گفت که  هی آیم ساری پدرته کشتم .امی فکر مره بیخی از پای مانده اگه امتورام شوه کی است که بازخاستمه کنه ؟ هه؟