فی الواقع فرار فرمودندی

 

 

 

                                

      

 

حکایت است که درسرزمین شیران سلطانی بودی که در نگهداری بزدلان محنت روزگار برخود روا  داشتی و کسان را القاب این و آن دادی. با نیرنگ و خدعه به جان خود دیگران را رشد ورونق افزونیدی .این لشکر دیوان برفی که در ایام سرور و روزگاران بی غمی  با هزاران نخوت و ناز برمردم فخر فروختندی و رسیدن به پیشگاه مبارکشان هفت خوان رستم را گذشتن خواستی اما  درروز مصاف غار موشی را به هزاران درهم خریدی  و درمیدان کار زار جامه با  برقع  زنان  بدل فرمودی  تا از گزند روزگار درامان ماندی وثروت با د آورده را به رایگان به زن و فرزند نا بکار دراین دنیای غدار  نگذاشتی .

 

القصه روزی ازروزها خواب راحت سلطان با خبر ناخوشی برهم آشفت

. قاصدی از سرزمین خون خبر آوردی که دزدان سیه دل با نیرنگ و حیله ی روباه صفتانه قفل زندان بشکستندی و هرچه دردل تاریک گرم خانه زندان، از دزد و رهزن بودی به کمک دوستان با تدبیر از نزد حاکمان بی تد بیر فراردادی.سلطان که دراین میان به تعجب درجا میخکوب شدی از قاصد تفصیل بیشتری خواستی اما وزیری از وزیران دربار با تملق طعم تلخ این خبر را با شهد چاپلوسی آمیختی و با تر دستی عرض نمودی که جناب سلطان را قربان شوم. دشمنان فرار فرمودندی و این فرار نشانه یی از بزدلی و نابکاری آنان بودندی فی الواقع  هیچ زنده جانی دراین حادثه شوم دست نداشتی الی  همسایه سیه روی و سیه موی و سیه  دل و نگون بخت ما.

 

سلطان را این تعبیر به مزاق سازگار آمدی به ناتوانی درباریان پر زرق و برق و سپاهیان بی رمق خود نیندیشیدی اما  به کیاست و درایت وزیر احسنت گفتی از خود بپرسیدی  که ننگ این فرار و غفلت لشکریان ناجوانمرد را با چه نیرنگی از دیده بینای مردم پنهان نمایی ؟ به یاد گفته یی از خردمندان باتدبیرِ دروغگاه سیاست افتادی که  نجات از تنگنای شرمساری نه به عذر شود و نه به زاری .تدبیر آنست که درچنین مواقع ماجرایی برپا داری تا سرخی خشم، زردی صورت  ناتوان را بپوشاندی.

 

حقا که این گفته ی اسلاف درچنین میدان شرمساری به دلو آبی مانستی در بیابان سوزان .القصه سلطان  با حدت و شدت فریاد براوردی وفرمان دادی تا لشکری به سرزمین خون بتاختی  ودمار از روزگار سیه رویان نگون بخت  که از قدیم الایام در جامه شرافت کارهای بیشرفی برمردم رواداشتی برآورند ی.

 

درباریان بی خبرازنیرنگ، انگشت حیرت بدندان گزیدی  و برتدبیر سطان احسنت گفتی .

پیک ها یکی پی دیگری ازدشمنان  فراری خبر آوردندی که کین توزان سیه دل در پناه و همدستی همسایه گان نابکارِ سلطان همدست شدندی ودر برابر لشکریان سلطان صف آراستندی.

 پیک های شوم یکی پی دیگر این خبر به سلطان دادندی که دشمنان قصد سرنگونی سلطنت در سرزمین خون را داشتی و آرزوی  کسب جاه و مقام سلطان را  نمودندی .

 

این خبر لرزه براندام  سلطان بیفگندی و سرلشکری از لشکریان خود را که حاکمان دیگر بلاد چنین مقامی را  برای فتح جنگ های کشوری برگزیدی  به کار گماشتی تا با لشکریان بی شمار به  سرزمین خون  بتاختی و دزدان سیه دل را دمار از روزگار براوردی .

 بدین ترتیب دهل و کرنا بنواختی تا مردم بازهم  غافل  شدندی فرار دزدان را (چرا؟)  نگفتندی ومعرکه پیش آمده را ( چه خواهدشد ؟) ورد زبان کردندی .

 

حکایت است که سلطان با چنین نیرنگی  فرارو قرار فراریان با تدبیر را بپوشاندی و یک باردیگر از طعن و لعن مردم دم بیاساییدی وخاک  خشک خدعه و نیرنگ را بردیوار حقیقت بچسپاندندی .

 

 احسنت !

 

 چقه آسان وکیل شدم

 

 

چرس فروشی میکدم کم کم گپم د پودر کشید خدا نگیره دوستایمه دستمه گرفته بالا کشم کدن یگان ای طرف و او طرف مال می بوردم و کیف میکدم یک باندک جور کدم یگانتاره کله زنگ و یگانتاره چت می کدم رفته رفته گپم د بیرونا کشید کتی ای تماس بگی کتی او تماس بگی آخر مام شدم عضو یک باند کلان. دوستایم هر دستور میدادن مه هم دویده دویده اجرایش میکدم یک روز برم هدایت شد که برم د پارلمان و وکیل شوم. گفتم بابا امی کار از مه ساخته نیس مه صنف 5 مکتبه خاندیم سواد ندارم مره چی به پارلمان ؟

 

گفتن او لوده برو. ما که گفتیم برو برو!

 

امو یک لب نان داره یک کش و فش داره به درد ما میخوری به درد خود می خوری به درد یک چهارتا دوست و رفیق می خوری دگه چی میخایی ؟

 

تا شور خوردم عکسایم چاپ شد. د دیوال تشناب د دیوال شفاخانه د شاخ درخت د کراچی چکن سوپ و حتی کدام بی انصاف یکیشه د پشت موتر جنازه بند کده بود. بلاخره وکیل شدم. روز اول که د جلسه رفتم دیدم که عجب رسوایی است از امو یافتم کش روی سرک تا سگرتی بازای که کتی چرس مه چرسی شده بودن تا اندیوالای دور و برم کلشان د امی پارلمان یکی چند یکی چارزانو و یکی پای دراز شیشته و گپ میزنه. مه که ترسیده بودم که اینجه خو نمایندای مردم است و یگان گپه اگه ازم پرسان کنن بی جواب می مانم اما وختی ایناره دیدم شیرک شدم یگان شعار یگان هورا ویگان چک چک کدم که پس نمانم. اما از شما چی پت کنم هر روز می ترسیدم که نشه که د امی پارلمان قصه قاچاقبرای مواد مخدر و ما واری آدما بفته باز او وخت چی خاد شد؟

 

امی ترسمه کتی یک رشته دارتریاک که او هم از کلانکارای پارلمان است گفتم. ازخنده کج شد. طرفم دید گفت حیف امقه پودر که تو واری بی عقلا فروختیش. او احمق ای گپ که د شورا بفته خی ما د اینجه به چی بد کدن استیم؟ نمیبینی که هر روز یک قصه نو است؟ هر روز یکی کتی چپلک خود فیر می کنه یکی بوتل اوه دروی دگی خود میزنه و یکیام قصه قوم مه و قوم توره انداخته؟ کی از ای گپا سر بالا کده تانست که حالی قاچاقبری توره مالوم کنن. باز تو تنها خو نیستی د بین ای کاکه ستنگ ها که د پیش چشمت لول میخورن و از خودشان کده شکمشان پیش میدوه ما و تو یک زنبورک استیم که نه خون داریم نه شش .

کتی ای عقلت اگه لوده مری د ای مملکت بیایه تو بی تَو ( تب ) وبی درد جانه به حق تسلیم می کنی. بخی او لوده برو دعوای معاشته کو، برو دعوای بادیگاردته کو، معاش جدا بخای، تنخواه جدابخای، مصرف دسترخوان جدا و پیسی تیل موتره جدا قطره قطره شپ کو.

 

سطلکی نخایی که نه میتن و نه خورده میتانی؛ مقصد یک چیزی بگو که داوا داشته باشه. بسیاراگه بی عقلی سرت زور اس باز طرف ما سیل کو هرچیزی ما گفتیم تو هم بگو. دگه دلجَم کارته کو بیخی بیخار استی اگه امی دیگ و امی چمچه است 50 سال آیندیتام مه تضمین میکنم که او(آب ) از او تکان نخوره.

 

بادازو مه شیرک شدم هر وخت می بینم اوضاع خت است یک گپ مُفته د میدان مندازیم سر او یک هفته کله جنگی و داوا میشه تو بگو مه بگو میشه امی دگه امی است قصه وکیل شدن مه اما راست بگویم امو گپی که برم گفته بودن یک لب نان داره راست است. هیچ جای کارم بند نمیشه کارکِمام جوراست و نانکِمام دروغن تر.