تو که هزیمت نتوانی چرا قصد عزیمت کنی؟

 

 

آورده اند که در کابل زمین وزیری بود سخت نابه کار و پریشان، در پارلمان  با چشمان گریان اما در شهر باهیبت فراوان. آن جناب هر طرفی که سیر نمودی خیل تفنگداران که به سیاهی لشکر شباهت داشتی تا مردان جنگی او را بدرقه کردندی و با هی هی و های های وزیر را بزرگتر از آن چه بودی جلوه دادی.

القصه روزی آن جناب با خدم و حشم بی شمار، رکابیان بد کردار و لشکریان بی رمق و گرسنه راهی بلدی از بلاد جنوب یعنی هیرمند شدی تا با بیان بیانات شور، روان مردم را بیشتر از آن چه آزرده است بیازاری. از قضا والی شهر را این سفر خوش نیامدی و به وزیر پیکی فرستادی که اگر سر برتنت نمی زیبد قصد دیار ما کن.

بزرگوار قصد سفر به دیار شرق را که گویند در مهمان نوازی سرآمد مردمان کشور اند کردی هنوز گرد راه بر لباس مبارک نه نشسته بود که دیدن آب خروشان دریای بی کران وی را به یاد صید ماهی و تناول گوشت این جانور بی جان کردی به لشکریان فرمان ایست دادی تا شکمی از عزای ماهی نخوردن برون آورد اما هنوز تکانی به خود نداده بودی که مهمان نوازان شرق به عوض ماهی به آن جناب راکت فرستادی سفره و دیگ بر جا ماندی و وزیر با لشکریان و درباریان رو به هزیمت نهادندی.

از قضا فرماندار کل را حاجتی پیش آمدی و به وزیر فرمان دادی تا به غرب کشوریعنی به بلد هرات سفرکند. وزیر را این دستور خوش آمدی و به دشواری سفر تن در دادی. برخلاف جنوب این بار حاکم غرب به استقبال وی شتافتی و با الفاظ نیکو و تحف و هدایای بی شمار از وی و لشکریان استقبال کردندی. وزیر این استقبال را به فال نیک گرفتی و جرات به خرچ دادی تا در مجالس بزرگتری ظاهر شدی و داد سخن دادی.

القصه بزرگان وفضلا ی آن بلوک را نصایح بزرگمرد زمان، وزیر حیران و دستیاران سرگردان وی خوش نیامدی و با چوب و چماق به جان وی افتادی والی شهر که تا دمی پیش در جمله مهمان نوازان شهر داد از وفاداری و سربراهی و استقامت میزدی با یک جست خود را به مرکب راهوار خود رساندی و به قصد فرار دو پا در یک رکاب افگندی.

وزیر با حسرت و حیرت اما دیده عبرت به این وضعیت نگریستی تا خواستی چیزی به والی بگویی صدای والی شهر را بشنیدی که فریاد می کشد جناب شجاع الدوله وزیر با تدبیر را قربان شوم !

 ای سمند تیز پای میدان معرکه و ای شمشیر زن جسور و شجاع . سرم فدای قدوم مبارک . جان نثار آرزوی جان فشانی در برابر خاک قدوم شما داشتم اما حال که میبینم جان شیرین سخت شیرین است و شیرین است و شیرین..

  ای فدایتان  سرم  فرار کن که بهتر از قرار است، چرا ایستادیید  مگر نمیبینید که محشری کبرا بر پا شدنیست؟ شما که از این معرکه فرار نتوانیدفردا در جنگ های کشوری چگونه فرار خواهی کرد؟