سال پار یک وکیل مجلس سنا که به وکیل قفاق مشهور است به رسم ابراز محبت به روی یک استاد دانشگاه سیلی زد این را برای اونوشتم

 

بُسا خوب، بُسا خوب، بُسا خوب

حکایت است که درسرزمین بی پرسان مردم مظلوم را وکیلی بودی از خیل زورگویان وزشت رویان که با هرحرکتی خشمگین شدی وچنگ و دندان نشان دادی.

باری این نماینده ی خشمگین مردم با چنگ و دندان بر دکتوران بی نوای یک شفاخانه حمله نمودی وبا لگد به آنان ابراز محبت نمودی

وکیلک چون فضا به زور گویی و بی اعتنایی حکام شهر وداروغه مساعد دیدی خبث طینتش بار دیگر فوران کردی و با لگد وچماق به جان بزرگمردی از تبار نیکان ونیکمردان انگشت شمار این سرزمین که هزاران هزاربهتر ازاورا از زیر دست گذرانده و آدم نمودی افتاده و به مقتضای عادت به این بزرگمرد نیز لگد حواله کردی

حکایت است که دلقکی از تیره وتبار ملا نصر الدین به وی ارشاد  فرموده بودی که ای ناجوان!

ابراز محبت را هزاران راه ورسم است و چه بهتر که این ابراز تنها و تنها با لگد باشد وبس.چه این محبت به استاد دانشگاه ابراز شود یا به طبیب حاذق ویا هم عابر روی جاده

القصه این حکایت را داروغه ی شهر بشنیدی و با تمام اختیار وتوان ازبیم لگد باری او زبان به دندان گرفتی وهیچ حرکتی دربرابر او انجام ندادی

گویند که داروغه هنگام شنیدن حکایت این ماجرا لبخند زدی و تنها دردل گفتی.

بُسا خوب، بُسا خوب، بُسا خوب!